زندگی نامه شهید محمد باقر کارگر محبی

بسم الله الرحمن الرحیم

نقل از : http://safiraneshgh2.blogfa.com

شهید محمد باقر کارگر محبی در فردوس در دامان مادری مهربان وخانواده ای مذهبی وبه مبانی اسلام آشنا در بهمن ۱۳۳۶ دیده به جهان گشود او در خانواده ای متولد گردید که از نظر مادیات مستضعف اما از نظر ایمان غنی بودند دوران تحصیلات را در کنار پدر مومنش در مساجد ومجالس مذهبی ودینی سپری کرد

او در سن هفت سالگی دوران دبستان خود را با ورود به دبستان نجفی فردوس شروع کرد واز آنجایی که شهید در یک خانواده مستضعف زندگی می کرد دوران دبستان را با مشکلات زیاد پشت سر گذاشت و دوران دبیرستان خود را در نظام اموزش قدیم در دبیرستان فاظل تونی اسلامیه شروع می کند چند سال اول را با موفقیت طی میکند و در سال نهم نظام قدیم بر اثر مریضی مادرش ومشکلات زندگی قبول نمی شود که از آن به بعد در نظام آموزشی جدید شروع به تحصیل می کند که اوخر تحصیل او مواجه با اوج گیری انقلاب در سال ۵۷ است که در همان سال موفق با اخذ دیپلم می شود .

شهید محمد باقر بخاطر علاقه شدیدی که به اسلام وقرآن داشت تلاوت قرآن مجید را در کمتر از سه ماه فرا گرفت واز سن ده سالگی شروع به اداء نماز وروزه گرفتن و دیگر فرائض مذهبی می نماید.

از خصوصیات اخلاقی شهید این که ضمن ادای واجبات به مستحبات خیلی پایبند بود وسعی می کرد که از نماز شب غافل نشود و او همیشه چه در زمان طاغوت وچه بعد از پیروزی انقلاب جوانان را تشویق به خواندن قرآن و نماز و دیگر فرائض اسلام مینمود شهید از اخلاق خاصی بر خوردار بود بطوری که در دوران تحصیل تمام دبیران ودوستان وهمکلاسیها از اخلاق او راضی بودند واو را سرمشق خود قرار می دادند واما صفات ورفتار او در خانه قابل توصیف نیست او با تمام افراد خانه با خشروئی وخنده روبرو می شد همیشه کاری میکرد که پدر ومادر را از خود راضی نگهدارد او برای تمام اعضای خانواده معلم بود معلم اخلاق،ایمان،وعمل و... و همیشه تأکیدش بر این بود که نماز را اول وقت بخوانیم.

 شهید عزیز: بین اقوام وخویشان از نظر اخلاق زبانزد همه شده بود وهمیشه تأکید بر صله رحم می  کرد و خود در این کار پیش قدم بود.

فعالیت های این شهید قبل از انقلاب دامنه بیشتری پیدا کرد که به پخش اعلامیه ها ونوارها ی امام وشرکت در تظاهرات بر علیه رژیم منحوس پهلوی می پرداخت حتی چندین بار که از اسلامیه برای تظاهرات با چند تن از دوستان خود به فردوس مرود از طرف مأمورین تهدید می شود ولی باز هم به تلاش خود ادامه داد در دبیرستان که بود اعلامیهای امام را وسط کتابهای بچه ها میگذاشت و آنها را تشویق به شرکت در تظاهرات می کرد در شب ۲۲ بهمن با پیروزی انقلاب این عزیز آن شب را تا صبح بیدار بود ودر خیابانها با چوب نگهبانی میداد وپس از چندی با ورود امام به ایران میگفت بهترین لحظات عمرم بود که میدیدم امام عزیزمان را که باچه سختی از ایران تبعید کردند باچه عزت وشکوهی به ایران باز گشتند.

با فرمان امام مبنی بر تشکیل بسیج ۲۰میلیونی او نیز مشتاقانه پیش رفت وخد از بنیان گزاران بسیج در اسلامیه بود در اوایل که هنوز تازه بسیج تأسیس شده بود بعضی شبها خود به تنهایی در بسیج نگهبانی میداد.

اولین بارکه میخواست به جبهه اعزام شد باتعدادی از برادران از جمله محمد حمیدی عازم مشهد شدند در زمانی که بنی صدر رئیس جمهوربود ووقتی به مشهد رسیده بودند به آنها گفته بودند که به نیرو نیازی نداریم این شهید خودش بعد از برگشت از مشهد میگفت هر چه گریه وزاری کردم نشد وخواستم خودم رو به عنوان تراشکار جا بزنم نشد فقط محمد حمیدی را قبول کردند خیلی ناراحت بود میگفت بنی صدر خائن به این ملت ومملکت است زیرا برادران ما در جبهه از کمبود نیرو واسلحه به شهادت میرسند واین خائن به آنها اسلحه نمی دهد .

برخورد این عزیز با منافقین وضدانقلاب بسیار شدید بود و همواره با پشتیبانی از روحانیت مبارز درصدد خنثی کردن اعمال شیطانی آنان بود که در نامه ای که به برادر محمد حمیدی مبنی بر فاجعه دفتر حزب جمهوری که شهید آیت الله بهشتی و ۷۲ تن از یاران وفادار امام به شهادت رسیده بودند مینویسد:(دشمن ضربه اصلی خود را به اسلام ومسلمین جهان زد واین مرد اسلامی شهید بهشتی که یکی از ستونهای استوار اسلام بودو به گفته منافقین چشم راست امام خمینی را از بین بردند و خداوندمنافقین را هرچه بیشتر درمیان مردم رسواتر نماید انشاءالله.  

چون در فردوس به شغل تراشکاری مشغول بود پس از مدتی برای کار تراشکاری وکار کردن با دستگاههای مجهزتر عازم مشهد میشود و مدت ۶ماه در مشهد در جوار علی بن موسی الرضا به کارش ادامه میدهد با اتمام کار به فردوس بر می گردد   چند روزی از آمدنش به فردوس نمی گذرد که کاروانی از فردوس عزم جبهه میشود واین شهید بزرگوار نیز با این اروان راهی جبهه میشود روزی که میخواستند حرکت کنند چنان بارانی شروع به باریدن کرد که سخنرانی رازود تمام کردند وسوار ماشین شدند و سخن وسفارشش به خواهران ومادرش این بود که "صبر زینب وار"داشته باشید .

او در فروردین سال ۱۳۶۱ به جبهه جنوب اعزام شد در جبهه فرماندهی یک گروه ۲۶ نفری را برعهده داشت  او در آخرین نامه اش خطاب یه پدر ومادرش نوشت:

(من در راه خدا قدم بر داشته ام هر چه قسمتم شود خواهد آمد چه شهادت چه برگشتن به طرف شما و خداوند را شکر میکنم و میگویم خدایا:من در راه تو میروم وراضی به رضای تو هستم وآرزو میکنم که این خون ناقابل را در راه خدا و قرآن ریخته شود و اگر زنده باشم در راه او قدم بردارم فقط از شما میخواهم برای من ناراحت نباشید وامام را تنها نگذارید وپشت جبهه را پر کنید)

 شاید میدانست که دیر یا زود آهنگ سفری دراز خواهد کرد و بالاخره سوم خرداد ۱۳۶۱ در عملیات بیت المقدس بعد از آزادی خونین شهر در شامگاه بر اثر اصابت ترکش او با دیگر یارانش سید محمد جواد میررضوی ، حسن ایادی به صمیمی ترین دوست شهیدش که او نیز خون نگار پیام بود شهید محمد جوادی وعده داده بود که او نیز به دنبالش خواهد آمد و چه نیکو به وعده اش چونان وعده های دیگرش جامعه عمل پوشاند         

/ 0 نظر / 20 بازدید